کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم


سادگیاتو دوست دارم خستگیاتو دوست دارم


کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون می شدم


تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم

 

کاشکی می شد یه دشت گل برات لالای بخونم


یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم


بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمرم


پیشم بمون که تا ابد دنیارو با تو دوست دارم


دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه


باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنی

 

 


 

اگر یادت کنم دیوانه می شم 

 

 فراموشت کنم بیگانه میشم 

 

 اگر ترکت کنم میمیرم از غم

 

 فراموشت کنم می پاشم از هم

 

 


 

 

حس همیشه داشتن

 

نه عشق و دلبستگی

 

نه قصه ی گسستنه

 

نه حرف پیوستگیه

 

عادت و عشق و عاطفه

 

هر چی لغت تو عالمه

 

برای حس من و تو

 

یه اسم گنگ و مبهمه

 

تو این روزای بی کسی

 

اگه به دادم نرسی

 

یه روز میای که دیر شده

 

نمونده از من نفسی

 

 

  

                  خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

 

                   خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

 

  خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت

 

  خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

 

  خدا رو می خوام نه واسه ی سکه و پول و مقام

 

  خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

 

 

   

 

              

       مگه ازت چي كم دارم كه روز و شب ناز مي كني

 


     فكر مي كني ازم سري ، بال داري ، پرواز مي كني ؟

 


             ما رو بگو سپرديمش دل و چشامونو به كي

 


            اون كه به زندگي مي گه ، نمايش عروسكي

 


             دارم از تو مي نويسم تو يه روز سرد برفي

 


            قلمم نمي نويسه ، مي گه تو نداري حرفي

 


             برو ديگه نبينمت ، خاطر خواهيت دروغ بوده

 


            تو خلوتم با گريه هام ، چه قدر سرت شلوغ بوده

 


            روشني چشات نداره مرزي

 


            تو خيلي بيشتر از اينا مي ارزي

 

 

 

 


 

 

 

           باز هم دنباله  دارد  با تو بودن  بی تو بودن

 

          باز هم دنباله  دارد  شعر بودن  را  سرودن

 

          تا به کی باید بمانم شعر حسرت را بخوانم

 

          تا به کی  از تو  بخوانم بی  تو  و تنها  بمانم

 

          تا به کی عشق تو رابا جان و دل ازخود بدانم

 

          ای همه بود  و  نبودم ای  همه  تار و پودم

 

          تا به کی باید به این قلب بلورین دل بدوزم

 

          پس   بگو   آن   حس   ویرانی   کجاست ؟

 

          پس   بگو آن  عشق  مستانی  کجاست ؟

 

         من  چرا  باید  بمانم  از  تو  من  اما  نخوانم

 

         پس  بیا تا در نگاهت عشق را از  نو نشانم . 

 

 


 

 

 حس خوب با تو بودن
 
 
 
            دیگه با من آشنا نیست

 

           شعر خوبه از تو گفتن

 

            دیگه سوغاتی من نیست

 

          من همونم که یه روزی

 

                   واسه چشمات خونه ساختم

 

         واسه بوسیدن دستات

 

         همه زندگیمو باختم

 

     تو رودخونه ی قلبت

 

         قایق من رفتنی بود

 

        من از اول می دونستم

 

          قایقم شکستنی بود

 

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم

 

اطلسی های عاشق و ازگـل لبهات مي چيدم


تو رو خدا  صدام نـکن تو خواب  تومهربون  تري


دست منو مي گيري و با خود به ابرها مي بري


هزار تا آسمون واسم ستاره ها رو مي شماري


ماه و مياري رو زمين جاش  منو  اونجا مي ذاري


چقد تو پاک و مهربون تو خواب   من  پا مي ذاري


بيدار مي شم تو مي ري و باز منو تنها مي ذاري


تو  رو  خـدا به  جـون  من خوابم و از چشام  نگير


تو جون بخواه منم مي دم ، خوابمو از چشام  نگير

 

تو  رو  خدا صدام نکن خوابت و  داشتم  مي ديدم

 

اطلسي هاي   عاشقو  ازگل  لبهــات   مي چيدم

 

یکی بود یکی نبود
 
يه روزی از روزا
 
                         
با يه دختری آشنا شدم.

                 
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.

             
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.

ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.

واسم با ديگران متفاوت بود.
 
 عاشقش شدم.

عشق اولم بود.

نمی دونستم چه جوری بهش بگم.

چه جوری نشون بدم

که دوستش دارم.

روز ها گذشت.

من هم هر کاری که می تونستم می کردم

که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
 
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!

دختر عجيبی بود. اصلا تو خط عشق و
 
عاشقی نبود.
 
همين جور عاشقش موندم...

يه روز اومد گفت:
 
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."

يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
 
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:

"خوشبختم."

ديگه چيزی از دلم نمونده بود.

اون لبخند از ته دل نبود.
 
فقط ماهيچه های صورتم بودن که
 
به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
 
که باز هم ناراحت نشه!

يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم
 
اومد و گفت:
 
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت
 
بمونم؟"

با اين حال که می دونستم اين قلبمه
 
که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬

لبخند زدم و گفتم:
 
"بله که می تونی."

بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو
 
شونم که گريه کنه تا آروم بشه...

چندين ماه گذشت...
 
يه روز بهم زنگ زد و گفت:

"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست.
 
کارت دعوتو کی بيارم خونتون
 
بهت بدم؟"

ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
 
منگ شده بودم.

يهو ديدم داره ميگه:

"... کوشي؟ الوووووو...." گفتم:
 
"اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
 
گفت: "تو هميشه وقتی با من
 
حرف می زنی ميری تو فکر!"

گفتم: "فردا خونه هستم.
 
حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
 
 ....
 
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.

ياد اون روزهای اول که تازه باهاش
 
آشنا شده بودم افتاده بودم.

خلاصه با هزار تا وول خوردن و
 
کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.

فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.

خودش بود. بازم سر ساعت!

در رو باز کردم.

به چشماش زل زدم.

هنوزم عاشقش بودم. ولی ...

گفت:

"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه.
 
پنجشنبه می بينمت."

تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری
 
زندگی کردم.
 
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
 
نمی تونستم تحمل کنم.

به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.

دوست داشتم برم بالای يه
 
کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.

....

پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.

به سالن که رسيدم٬ اونو تو
           
لباس عروس ديدم.

چقدر زيبا شده بود.
 
اومد جلو و بهم گفت:
 
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين.
 
اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."

دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک
 
گوشش و گفتم:

"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم.
 
تو هميشه تو قلب من هستی. منو يادت نره!"
 
گونش رو بوسيدم و گفتم:

            "خداحافظ!"

حالا اين من بودم و تنهايی هام که
 
 
بايد تا ابد باهاش می ساختم!...
 
 
                                            
 
 
       

روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند.

 

نه کسی شاخه گلی برایش می آورد.

 

نه برایش می خندیدند و نه برایش می گریستند.

 

وقتی رفت........

 

همه آمدند.

 

برایش دسته گل آوردند.

 

سیاه پوشیدند.

 

و برای رفتنش گریستند.

 

شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود!!!

 

 

 

برای رسیدن به تو پا پیش گذاشتم.

 

خودم رو تیکه تیکه و قسمت تو رو سهم تمام رویاهام کردم.

 

انصاف نبود...............

 

تو که می دانستی با چه اشتیاقی خود را تقسیم می کنم.

 

پس چرا زودتر از تیکه تیکه شدنم جوابم نکردی؟؟؟؟؟؟

 

برای خداحافظی خیلی دیر بود.............خیلی 

 

 

 

 

نمي بخشمت..........

 

به خاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي

 

 

به خاطر تمام غم هايي كه بر صورتم نشاندي.

 

 

نمي بخشمت..........

 

 

به خاطر دلي كه برايم شكستي.

 

 

به خاطر احساسي كه برايم پرپر كردي.

 

 

نمي بخشمت..........

 

 

به خاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.

 

 

به خاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي.

 

         

و  

 

 

مي بخشمت........به خاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي.

 

 

 

                              

 

 اگه از پيشم بري

        

            

ديگه واسم خيالي نيست

 

 

 اگه قلبم بشكني 

 

   

 رو دلم پا بذاري

 

 

 يا كه جاي عشق واسم  

 

  

 اسمتو جا بذاري

 

 

 اگه عشقت ز دلم تو بگيري  

 

  

 بري بدي به ديگري

 

 

ديگه واسم خيالي نيست

 

 

اگه از يادت بره   

 

           

اون شبامون

 

 

كه بارون خيس مي كرد 

 

      

از سر تا پامون

 

 

اگه ديگه منو نخواي  

 

        

يه عشق تازه بخواي

 

 

ديگه واسم خيالي نيست

 

 

ولي جون اون روزا و اون شبا 

 

 

برو و تنهام بذار

 

              

ديگه اسم مو نيار

 

 

برو تو راه خودت   

 

               

بذار لااقل دلمو

 

 

خوش بكنم به اين دروغ  

 

    

 كه بگم

 

                        ديگه واسم خيالي نيست 

          

                             خيالي نيست .

 

 

به باغ قسم

 

بی تو غنچه ها دلتنگ

 

برگها همه سال رنگ پاییزندبه باد قسم

 

بی تو بیدها مجنون

 

سیب ها همه کال از درخت می افتند

 

 

                             

 

 

دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس است

 

هر چقدر که بیشتر توش بمونی سخت تر

 

می تونی جدا شی

 

و اگر هم بتونی بیرون بیای جای

 

ردپاهات حتما باقی می مونه

 

 

      

 

 

ای کاش گل بودی و از باغچه می چیدمت

 

یا که طلوعی بودی و از پنجره می دیدمت

 

ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان

 

هر وقت باران می بارید از دور می بوسیدمت

 

شب تمام وجود روز را پوشانده

 

همه جا تاريك است

 

گويي همه به خواب رفته اند

 

اما ساعت هنوز بي تاب و پريشان است

 

چشمان ماه برق مي زنند

 

ستاره ها هر شب خود را مي آرايند

 

و به استقبال تو مي آيند

 

هر شب ستاره ها در استقبال تو

 

چتر آسمان را زيبا مي كنند

 

و چشم به راه مي مانند

 

اكنون تاريكي و تيرگي

 

بر دوش روز سنگيني مي كند

 

هر شب چشم به راه آمدنت

 

به افق خيره مي شويم

 

كه تو هر وقت بيايی

 

مطلع الفجر ديگري خواهد شد

 

 

ولادت با سعادت امام زمان (عج) را به

 

شما دوستان تبريك مي گوييم.

 

 

 

به امید روزی كه در صفحات تقويممان نوشته شود:.....

 

 

 

 تعطيل رسمي به مناسبت ظهور امام زمان (عج)

 

 

 

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات

 

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات

 

شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش

 

اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات

 

اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوستت دارم

 

تو هم بگي دوستم داري بارون بشم دل ببارم

 

بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي

 

بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم

 

اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني

 

خيال كنم با رفتنت دل منو نمي شكني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

     

آنكس كه مي گفت دوستم دارد

 

 عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد.

 

رهگذري بود كه روي برگهاي

 

خشك پاييزي راه مي رفت...

 

صداي خش خش برگها همان آوازي

 

بود كه من فكر مي كردم مي گويد:

 

 ............دوستت دارم............

 

یه سایه بود که اومد دنبالم     

 

اول ازش ترسیدم

 

بعد باهاش رفیق شدم

 

هر روز یه لقمه نون  :  نصف مال من     نصف مال اون

 

هر روز یه ذره عشق :  نصف مال من     نصف مال اون

 

 حالا دیگه این منم که دنبالشم

 

 مثل یه سایه............

 

 

 

دلتنگی

 

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری

 

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت

 

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام

 

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه

 

 زمان را صبورانه گذرانده ای

 

من نگاه گریزانم را در این واژه ها دوخته ام که شاید........

 

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است

 

و دستهایم بیش از هر زمان نام تو را قلم می زنند

 

تا به حال نوشته بودم؟!   

     

به گمانم نه.....

 

پس این بار برایت می نویسم که :ـ

 

دست نوشته هایت سرخوشی را به

 

قلبم هدیه می کنند.

 

میخواهمت هنوز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که

 

تردید در باورهایم ریشه می دواند

 

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که

 

حتی اگر چشمانت مرا بیگانه بنگرند.....

 

حتی اگر دستهایت مرا جستجو

 

 نکنند................می خواهمت هنوز

 

و هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را

 

از کوچه ی اندیشه هایم بشوید

 

به گمانم در ورای این کلمات

 

می خواستم بگویم که..........

 

دلتنگ شده ام.                    

 

                 به همین سادگی

 

 

 

آشنایی

 

نوشتم ز آشنایی ترس دارم    

 

 نوشتی از جدایی ترس دارم

 

نوشتم با تو هستم تا همیشه       

 

ولی از بی وفایی ترس دارم

 

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغچه ي يكي ديگه ببيني .

 

هزار بار تو خودت بشكني و آروم زير لب بگي:

 

گل من باغچه ی

 

                            نو مبارك.

 

                                    

 

 

من پذيرفتم شکست خويش را

 

 

پندهاي عقل دورانديش را



من پذيرفتم که عشق افسانه است



اين دل درد آشنا ديوانه است



مي روم شايد فراموشت کنم



در فراموشي هم آغوشت کنم



از رفتن من شاد باش



از عذاب ديدنم آزاد باش


 


آرزو دارم بفهمي درد را



تلخي برخوردهاي سرد را